فراتر از قاب

مردمان ایران

چند جامعه زیر یک نام

تحلیل با هوش‌واره جامعه‌شناسی هویت اجتماعی ایران

تاریخ انتشار: ۱۷ خرداد ۱۴۰۵

مردمان ایران؛ چند جامعه زیر یک نام
پیش از هر چیز، این نوشته را به یاد کسانی آغاز می‌کنم که در سال‌های دور و نزدیک، سهمی از زندگی خود را برای آزادی، کرامت و امکان زیستن در ایران گذاشتند؛ آن‌هایی که نامشان را می‌دانیم، آن‌هایی که نامشان در حافظه‌ی جمعی گم شده، و آن‌هایی که هنوز در زندگی روزمره‌ی ما ادامه دارند. این متن، اگر قرار است از «مردمان ایران» حرف بزند، ناچار باید از همین‌جا شروع کند: از احترام به جان‌هایی که پیش از ما، بار معنای ایران را بر دوش کشیده‌اند.
هرکس از مردم خودش حرف می‌زند

هرکس از مردم خودش حرف می‌زند

همه از «مردم» حرف می‌زنند: مردم می‌خواهند، مردم خسته‌اند، مردم آماده‌ی تغییرند. اما هرچه این واژه بیشتر تکرار می‌شود، معنایش مبهم‌تر می‌شود. چون هیچ‌کس همه‌ی مردم را نمی‌بیند؛ هرکس فقط آن بخشی از جامعه را می‌بیند که برایش آشناست — از راه خانواده، شهر، طبقه، رسانه و تجربه‌ی خودش — و همان بخش را به جای کل مردم می‌گذارد.

این فقط یک بحث زبانی نیست. بندیکت اندرسون می‌گوید ملت یک «جماعت خیالی» است: اعضایش هیچ‌وقت همدیگر را کامل نمی‌شناسند، اما تصویری مشترک از یک تعلق در ذهنشان زندگی می‌کند. [۱] «مردم» هم همین‌طور است؛ یک واقعیت یکدست نیست، تصویری است که هر گروه برای خودش می‌سازد. برای همین، «مردم» از یک واژه‌ی ساده به یک میدان نزاع تبدیل می‌شود: هر گروه می‌خواهد بخش خودش را «مردم واقعی» جا بزند.

در این نوشته به‌جای «مردم» از «مردمان» استفاده می‌کنم؛ یعنی جامعه‌های متفاوتی که زیر یک نام زندگی می‌کنند. پس پرسش اصلی این نیست که مردم چه می‌خواهند، بلکه این است: کدام مردمان؟

از اختلاف نظر تا جهان‌های اجتماعی متفاوت

از اختلاف نظر تا جهان‌های اجتماعی متفاوت

ساده‌ترین توضیح این است که بگوییم جامعه‌ی ایران هم مثل هر جامعه‌ی دیگری اختلاف‌نظر دارد. اما این کافی نیست. خیلی وقت‌ها مسئله فقط فرقِ نظر نیست؛ انگار دو نفر از دو دنیای جدا حرف می‌زنند. یک اتفاق برای یکی نشانه‌ی فروپاشی است و برای دیگری اغراق رسانه‌ای. این تفاوت‌ها از عقیده نمی‌آیند، از جایگاه زندگی می‌آیند.

آدم‌ها فقط نظر ندارند؛ موقعیت دارند. پول، آموزش، خانواده، شهر، دین و تجربه‌ی امنیت یا ناامنی تعیین می‌کند که آدم چه چیزی را زودتر ببیند. پی‌یر بوردیو نشان می‌دهد که حتی سلیقه و سبک زندگی هم انتخاب کاملاً آزاد نیستند؛ ریشه در موقعیت اجتماعی دارند. [۲] برای همین گاهی گروه‌های مختلف حتی پاسخِ یک پرسش را نمی‌دهند؛ خودِ پرسش برایشان فرق دارد.

هنری تاجفل و جان ترنر می‌گویند بخشی از هویت ما از عضویت در گروه‌ها می‌آید. هرکس از درون یک «ما» به جهان نگاه می‌کند و در برابرش یک «آنها» می‌سازد. [۳] اینجاست که «مردمان» معنا پیدا می‌کند: گروه‌هایی که جهان‌هایشان کاملاً روی هم نمی‌افتد. برای فهم ایران باید پرسید این جهان‌های متفاوت اصلاً چطور ساخته شده‌اند؟

قومیت؛ لایه حافظه، نه واحد اصلی تحلیل امروز

قومیت؛ لایه حافظه، نه واحد اصلی تحلیل امروز

اگر این نوشته صد سال پیش نوشته می‌شد، نقطه‌ی شروعش قومیت و زبان و منطقه بود. آن زمان، تعلق قومی شبکه‌ای از اعتماد، کار، ازدواج و امنیت بود. اما امروز این نقشه به‌تنهایی ایران را توضیح نمی‌دهد. یک کرد شهریِ طبقه‌متوسط، یک ترک بازاریِ مذهبی و یک بلوچ مرزنشین فقط با نام قومی‌شان فهمیده نمی‌شوند.

دلیلش این است که در صد سال اخیر نیروهای بزرگی این نقشه‌ی قدیمی را جابه‌جا کرده‌اند: دولت مدرن، مدرسه، شهرنشینی، دانشگاه، رسانه، انقلاب و اینترنت. سیاست اسکان اجباری قبایل در دوره‌ی رضاشاه و سپس اصلاحات ارضی، ساختارهای ایلی را تضعیف کرد. [۴] قومیت از بین نرفت، اما نقشش عوض شد.

حالا قومیت بیشتر یک «لایه‌ی حافظه» است؛ گاهی خاموش، و در لحظه‌هایی خاص فعال می‌شود. [۵] اگر زمانی پاسخِ «ما کیستیم؟» در قوم و زبان بود، امروز این «ما» بیشتر در طبقه، رسانه، مهاجرت و سبک زندگی ساخته می‌شود. قومیت در زیرزمینِ حافظه‌ی اجتماعی ایران هست، اما روی سطحِ زندگیِ امروز نشانه‌های دیگری پررنگ‌ترند.

آیا این فقط مسئله ایران است؟

آیا این فقط مسئله ایران است؟

چندگانگیِ جامعه فقط ایرانی نیست؛ هر ملتِ مدرن تا حدی از مردمانِ متفاوت ساخته شده است. در ترکیه مسئله‌ی هویتِ کردی را نمی‌توان جدا از پروژه‌ی دولت-ملتِ متمرکز فهمید [۲۰]؛ در اروپا نهادها و رفاهِ اجتماعی بخشی از این تفاوت‌ها را مدیریت کرده‌اند. چارلز تیلی یادآوری می‌کند که ملت‌ها فقط با فرهنگِ مشترک ساخته نشده‌اند، بلکه با جنگ، استخراجِ منابع و نهادهای قدرت هم شکل گرفته‌اند. [۲۱]

پس مسئله این نیست که ایران تنها کشورِ دارای مردمانِ متفاوت است؛ مسئله ترکیبِ خاصِ ایرانی است: تاریخِ طولانی، تنوعِ قومی و زبانی، انقلاب، جنگ، مهاجرت، تحریم و فرسایشِ اعتماد. اگر با بندیکت اندرسون ملت را یک «جماعتِ خیالی» بدانیم، پرسشِ این نوشته همین است که این تصورِ مشترک در ایرانِ امروز چگونه ترک خورده، و چه چیزی هنوز مردمانِ متفاوت را زیرِ یک نام نگه داشته است. [۱]

سبک زندگی؛ سطح قابل مشاهده نیروهای زیرین

سبک زندگی؛ سطح قابل مشاهده نیروهای زیرین

وقتی قومیت دیگر همه‌چیز را توضیح نمی‌دهد، باید دید چه چیز دیگری روی سطحِ زندگی پررنگ شده است. یکی از مهم‌ترین‌هایشان سبک زندگی است — نه به معنای پوشش و تفریح، بلکه در معنای عمیق‌ترش: اینکه برای هرکس چه چیزی ممکن است، چه چیزی عادی است، و چه چیزی نشانه‌ی موفقیت.

سبک زندگی انتخابِ کاملاً آزاد نیست. آدم در خانواده، شهر، مدرسه، دین و سطحی از پول و امنیت بزرگ می‌شود، و آنچه بعداً سلیقه‌اش به نظر می‌رسد ریشه در همین‌ها دارد. بوردیو می‌گوید سلیقه محصول موقعیت اجتماعی و «عادت‌واره» است. [۲] برای همین نباید سبک زندگی را به قضاوت اخلاقی تقلیل داد. در ایرانِ امروز حتی ممکن است دو نفر از دو قوم متفاوت، از نظر سبک زندگی به هم نزدیک‌تر باشند تا دو نفر از یک قوم.

سبک زندگی فقط نمی‌گوید آدم‌ها چگونه زندگی می‌کنند؛ می‌گوید اصلاً چه چیزی را «زندگی» می‌دانند. برای یک گروه زندگی یعنی ساختن آینده‌ای فردی: مهاجرت، آزادی‌های روزمره، فاصله از سنت. برای گروهی دیگر زندگی یعنی نگه داشتن آنچه هست: خانواده، ثبات، دین و امنیت. شاید یکی از بحران‌های فهم ایران همین باشد: «زندگیِ عادی» برای همه‌ی مردمان یک معنا ندارد.

سبک زندگی فقط نتیجه نیست؛ گاهی موتور تغییر است

سبک زندگی فقط نتیجه نیست؛ گاهی موتور تغییر است

سبک زندگی فقط نتیجه‌ی نیروهای زیرین نیست؛ بعد از شکل گرفتن، خودش هم به نیرو تبدیل می‌شود. آدم‌ها سبک زندگی را فقط به ارث نمی‌برند؛ گاهی آن را می‌بینند، می‌خواهند، تقلید می‌کنند و برای رسیدن به آن خودشان را تغییر می‌دهند. پس سبک زندگی فقط «آنچه هست» نیست، «آنچه باید بشود» هم هست.

لئون فستینگر می‌گوید آدم‌ها خودشان را مدام با دیگران مقایسه می‌کنند و از همین مقایسه به تصویری از خود می‌رسند. [۶] تورستین وبلن هم نشان می‌دهد که مصرف فقط رفعِ نیاز نیست؛ اغلب نشانه‌ای برای جایگاه اجتماعی است. [۷] در ایران، سبک زندگی اغلب فقط یک سلیقه‌ی شخصی نیست؛ نشانه‌ای از موضع، آرزو و جهتی است که آدم رو به آن دارد.

دانشگاه و شبکه‌های اجتماعی؛ میدان‌های تماس با سبک‌های زندگی دیگر

دانشگاه و شبکه‌های اجتماعی؛ میدان‌های تماس با سبک‌های زندگی دیگر

اگر سبک زندگی می‌تواند موتورِ تغییر باشد، این تغییر در «میدان‌های تماس» اتفاق می‌افتد؛ جاهایی که آدم‌ها با سبک‌های زندگیِ متفاوت روبه‌رو می‌شوند. یکی از مهم‌ترین این میدان‌ها دانشگاه بوده است. دانشگاهِ آزاد با بیش از یک‌ونیم میلیون دانشجو یکی از بزرگ‌ترین نظام‌های دانشگاهی ایران بوده است. [۸] جوانی که از خانواده‌ای سنتی‌تر می‌آمد، اینجا شاید برای نخستین بار سبک‌های دیگری از زندگی را از نزدیک می‌دید.

شبکه‌های اجتماعی این میدان را بسیار گسترده‌تر کردند. اما این دسترسی فقط آگاهی نمی‌سازد؛ مقایسه می‌سازد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند دیدنِ تصویرهای ایدئال‌شده از زندگیِ دیگران می‌تواند حسِ کمبود و فشار بیاورد. [۹] پس سبک زندگی دیگر فقط از خانواده و محله به ارث نمی‌رسد؛ دیده، مقایسه و آرزو می‌شود. این تماس همیشه آزادی‌بخش نیست، اما مرزِ جهان‌های بسته‌تر را شکسته است.

رسانه؛ فروپاشی روایت واحد

رسانه؛ فروپاشی روایت واحد

رسانه میدانِ دیگری است؛ جایی که روایت‌ها ساخته می‌شوند. مدت‌ها رسانه‌ی رسمی در ایران قدرتِ بیشتری برای ساختنِ یک روایتِ غالب داشت. اما با ماهواره، اینترنت و بعد شبکه‌های اجتماعی، این انحصار شکست و آن روایتِ واحد فروپاشید.

رسانه فقط خبر منتقل نمی‌کند. در نظریه‌ی «دستورکارگذاری»، مکسول مک‌کامبز و دونالد شاو نشان دادند رسانه‌ها لزوماً نمی‌گویند درباره‌ی یک موضوع چه فکر کنیم، اما تعیین می‌کنند اصلاً درباره‌ی چه چیزی فکر کنیم. [۱۰] در ایران این فقط یک نظریه نیست؛ تجربه‌ی روزمره است: گروه‌های مختلف رسانه‌های مختلف را دنبال می‌کنند و کم‌کم در جهان‌های خبریِ جدا زندگی می‌کنند.

البته رسانه‌ها مردم را از هیچ نمی‌سازند؛ روی زمینه‌ای که از قبل هست کار می‌کنند. اما همین‌قدر کافی است که جهان‌های اجتماعیِ متفاوت را عمیق‌تر کند. پس مردمانِ متفاوت فقط زندگی را جور دیگری تجربه نمی‌کنند؛ نسخه‌های متفاوتی از خودِ واقعیت را هم دریافت می‌کنند.

پروپاگاندا موضوعی جداگانه و سنگین‌تر است که باید در نوشته‌ای مستقل باز شود. اینجا فقط این را می‌گوییم: فروپاشیِ روایتِ واحد، مردمانِ ایران را در جهان‌های خبری و تفسیریِ متفاوت قرار داده است.

نگاه تکاملی؛ چرا هرکس مردم خودش را می‌بیند؟

نگاه تکاملی؛ چرا هرکس مردم خودش را می‌بیند؟

زیرِ همه‌ی این لایه‌ها، یک لایه‌ی عمیق‌تر هم هست: خودِ ذهنِ انسان. ما برای زندگی در جامعه‌های چند ده‌میلیونی ساخته نشده‌ایم؛ بخشِ بزرگی از تاریخِ تکاملیِ ما در گروه‌های کوچک گذشته است. رابین دانبار با فرضیه‌ی «مغزِ اجتماعی» نشان می‌دهد توانِ انسان برای داشتنِ رابطه‌ی پایدار محدود است. [۱۱] وقتی کسی می‌گوید «مردم این‌طور فکر می‌کنند»، در واقع دارد از همان نمونه‌ی کوچکِ خودش به کلِ جامعه تعمیم می‌دهد.

ذهنِ ما فقط محدود نیست؛ گروه‌ساز هم هست. وقتی روایتِ مشترک ضعیف شود، آدم‌ها به «ما»های کوچک‌تر پناه می‌برند. پژوهش‌های تکاملِ فرهنگی نشان می‌دهد همکاری با غیرخویشاوندان دستاوردی است که انسان به‌سختی ساخته، نه چیزی بدیهی. [۱۲] پس مسئله‌ی «مردمانِ ایران» فقط ایرانی نیست؛ نسخه‌ای از یک محدودیتِ انسانیِ همگانی است که اینجا با شرایطِ خاصِ تاریخی ترکیب شده.

از تفاوت‌ها به گره‌ها

از تفاوت‌ها به گره‌ها

تا اینجا بیشتر دنبالِ تفاوت‌ها بودیم. اما باید پرسش را عوض کنیم: سؤال فقط این نیست که مردمانِ ایران چه فرق‌هایی دارند، بلکه این است که چه چیزی آن‌ها را — با وجودِ همه‌ی تفاوت‌ها — به هم وصل می‌کند.

اینجا باید از «اشتراک» به «گره» رسید. اشتراک یعنی آدم‌ها چیزی شبیهِ هم دارند؛ گره یعنی آدم‌ها به هم بسته‌اند، حتی وقتی شبیهِ هم نیستند. داگلاس نورث می‌گوید نهادها همان «قواعدِ بازی»‌اند که نااطمینانی را کم می‌کنند و همکاری میان غریبه‌ها را ممکن می‌سازند. [۱۳] مارک گرانوتر هم نشان می‌دهد که حتی کنشِ اقتصادی هم در شبکه‌ای از اعتماد و رابطه تنیده است. [۱۴]

پس جامعه را نباید فقط با پرسشِ «چه کسانی شبیهِ هم‌اند؟» فهمید، بلکه باید پرسید چه چیزی آدم‌ها را به هم گره می‌زند. از اینجا نوشته وارد نیمه‌ی دومش می‌شود: دیدنِ همان گره‌ها.

رنج‌های مشترک؛ میدان مشترک، نه الزاماً اتحاد

رنج‌های مشترک؛ میدان مشترک، نه الزاماً اتحاد

یکی از روشن‌ترین جاهایی که این گره دیده می‌شود، رنج‌های مشترک است: تورم، گرانی، بحرانِ آب، بیماری و تحریم. تورم برای صاحبِ دارایی، حقوق‌بگیر، مستأجر و بازنشسته معنای یکسانی ندارد، اما همه را درگیر می‌کند. درمان، آموزش، مهاجرت و بازارِ کار هم همین‌طورند: مردم را یکی نمی‌کنند، اما همه را به یک میدانِ مشترک می‌کشند.

اما باید مراقب بود. پل اسلاویک نشان می‌دهد که آدم‌ها یک خطرِ واحد را بسته به جایگاهشان متفاوت می‌بینند. [۱۵] پس رنجِ مشترک خودبه‌خود به همبستگی تبدیل نمی‌شود. رابرت پاتنام می‌گوید همکاری به «سرمایه‌ی اجتماعی» نیاز دارد: شبکه و اعتمادی که آدم‌ها را به هم وصل می‌کند. [۱۶] بدونِ آن، حتی رنجِ مشترک هم می‌تواند به بی‌اعتمادی برسد. رنجِ مشترک نقطه‌ی شروع است، نه پایان.

از رنج به پیوند؛ وابستگی‌های عملی روزمره

از رنج به پیوند؛ وابستگی‌های عملی روزمره

رنجِ مشترک نشان می‌دهد مردمانِ متفاوت در یک میدانِ مشترک‌اند، اما میدانِ مشترک هنوز «پیوند» نیست. باید میانِ «اشتراک» و «پیوند» فرق گذاشت: اشتراک یعنی آدم‌ها چیزی شبیهِ هم دارند؛ پیوند یعنی زندگیِ آن‌ها به هم وابسته است. آدم‌ها لازم نیست همدیگر را دوست داشته باشند تا به هم نیاز داشته باشند.

این پیوند بدونِ قاعده و اعتماد شکننده است. داگلاس نورث می‌گوید اگر قانون و قرارداد قابلِ اعتماد نباشد، آدم‌ها فقط به شبکه‌های کوچک و خودی‌شان تکیه می‌کنند. [۱۳] رابرت پاتنام هم نشان می‌دهد همکاریِ گسترده به سرمایه‌ی اجتماعی نیاز دارد که از مرزِ گروهِ خودی فراتر برود. [۱۶] پس آنچه مردمان را واقعاً کنارِ هم نگه می‌دارد، وابستگی‌های عملیِ روزمره است — کار، مبادله، قرارداد و خدمات.

زبان فارسی؛ میدان مشترکِ گفت‌وگو و سوءتفاهم

زبان فارسی؛ میدان مشترکِ گفت‌وگو و سوءتفاهم

یکی از گره‌هایی که نباید نادیده بماند زبانِ فارسی است. فارسی در ایران فقط زبانِ یک گروه نیست؛ زبانِ مدرسه، اداره، رسانه، شوخی، دعوا و اعتراض است. اصلِ پانزدهمِ قانونِ اساسی فارسی را زبانِ رسمی و مشترک معرفی می‌کند. [۱۹] اما فارسی را نباید بی‌مسئله دید: برای بسیاری از مردمانِ غیرفارس‌زبان، هم امکان است و هم فشار — راهِ ورود به آموزش و کار را باز می‌کند، اما می‌تواند زبانِ مادری و حافظه‌ی محلی را به حاشیه براند.

از زاویه‌ی بندیکت اندرسون، زبانِ مشترک در ساختنِ تخیلِ ملی نقش دارد. [۱] از این نظر فارسی فقط زبانِ توافق نیست، زبانِ اختلاف هم هست: مردمانِ ایران بخشِ بزرگی از همین اختلافشان را هنوز با زبانی بیان می‌کنند که برای دیگری قابلِ شنیدن است. شاید فارسی یکی از آخرین میدان‌هایی باشد که در آن مردمانِ متفاوت هنوز می‌توانند یکدیگر را خطاب کنند، حتی وقتی همدیگر را قانع نمی‌کنند.

اقتصاد؛ میدان عملی همکاری میان مردمان متفاوت

اقتصاد؛ میدان عملی همکاری میان مردمان متفاوت

اقتصاد فقط تورم و فقر نیست؛ یک میدانِ عملی است که مردمانِ متفاوت — فارغ از اینکه همدیگر را قبول دارند یا نه — در آن به هم می‌رسند. اهمیتِ اقتصاد همین است: می‌تواند آدم‌هایی را که در هیچ چیزِ دیگری شبیهِ هم نیستند، دورِ یک میز بنشاند.

اما این فقط وقتی کار می‌کند که «قواعدِ بازی» قابلِ اتکا باشد. داگلاس نورث می‌گوید اگر قانون و قرارداد ضعیف باشد، آدم‌ها به همکاری با غریبه بی‌اعتماد می‌شوند. [۱۳] مارک گرانوتر هم یادآوری می‌کند که هر معامله در شبکه‌ای از اعتماد و رابطه تنیده است. [۱۴] اقتصاد یادآوری می‌کند جامعه فقط با توافق‌های بزرگ ساخته نمی‌شود؛ با هزاران مبادله‌ی کوچکِ روزمره هم ساخته می‌شود.

خانواده و خویشاوندی؛ تماس اجباری با دیگری

خانواده و خویشاوندی؛ تماس اجباری با دیگری

اقتصاد تنها میدانِ پیوند نیست. خانواده را نباید رمانتیک کرد — همیشه پناهگاه نیست و گاهی میدانِ فشار و کنترل است. اما یک کارِ مهم می‌کند: در فضای رسانه و سیاست، آدم‌ها خیلی زود به «آن‌ها»ی فریب‌خورده تبدیل می‌شوند، ولی در خانواده همین «آن‌ها» یک چهره دارد؛ آدم ناچار است کنارِ کسی بنشیند که مثلِ او فکر نمی‌کند و رأی نمی‌دهد.

از نگاهِ تکاملی، همکاریِ خویشاوندی یکی از کهن‌ترین شکل‌های اعتماد است. [۱۷] جیمز کلمن نشان می‌دهد همین روابطِ خویشاوندی یک «سرمایه‌ی اجتماعی»‌اند. [۱۸] البته این سرمایه همیشه مثبت نیست؛ گاهی آدم را در حلقه‌ی خودی‌ها حبس می‌کند. خویشاوندی موتورِ تغییر نیست، اما می‌تواند مانعِ فروپاشیِ کاملِ رابطه شود. پس اگر اقتصاد میدانِ همکاری است، خانواده میدانِ تماس است: جایی که آدم‌ها ناچارند با «دیگری» کنار هم بنشینند.

مردمان متفاوت، زندگی‌های درهم‌تنیده

مردمان متفاوت، زندگی‌های درهم‌تنیده

حالا می‌توان به پرسشِ آغازین برگشت: وقتی می‌گوییم «مردمِ ایران»، از چه حرف می‌زنیم؟ اگر منظور یک اراده‌ی واحد و یک روایتِ مشترک باشد، چنین مردمی احتمالاً وجود ندارد. ایرانِ امروز از مردمانی ساخته شده که جهان‌های اجتماعیِ متفاوتی را تجربه می‌کنند. اما نباید به اغراقِ مقابل افتاد: اینکه ایران فقط مجموعه‌ای از جزیره‌های جداست. [۱]

بخشی از پاسخ در همان درهم‌تنیدگیِ روزمره است؛ گاهی از مسیرِ رنج، گاهی از مسیرِ نیاز، و گاهی از مسیرِ نهادها — همان قواعدِ بازی که نورث از اهمیتشان حرف می‌زند. [۱۳] پس اشتباهِ اصلی این است که برای فهمِ ایران فقط دنبالِ شباهت بگردیم. جامعه با شباهت کنارِ هم نمی‌ماند، با رابطه ساخته می‌شود. [۱۴]

این نگاه نه خوش‌بینانه است و نه بدبینانه؛ پرسش این است که آیا می‌توان میانِ این مردمانِ متفاوت، اعتمادِ حداقلی و همکاری ساخت — همان چیزی که پاتنام «سرمایه‌ی اجتماعی» می‌نامد. [۱۶] شاید باید ایران را همین‌گونه دید: نه یک مردمِ واحد، نه جزیره‌هایی جدا، بلکه سرزمینی از مردمانِ متفاوت که زندگی‌هایشان هنوز به هم گره خورده است.

منابع

[۱] بندیکت اندرسون، «جماعت‌های خیالی» (Imagined Communities, ۱۹۸۳). is.muni.cz

[۲] پی‌یر بوردیو، «تمایز» (Distinction, ۱۹۸۴). raggeduniversity.co.uk

[۳] هنری تاجفل و جان ترنر، «نظریه هویت اجتماعی» (Social Identity Theory, ۱۹۷۹/۱۹۸۶). archive.org

[۴] نیکی کدی، «ایران مدرن» (Modern Iran, ۲۰۰۳). nikkikeddie.com

[۵] یان آسمن، «حافظه ارتباطی و فرهنگی» (Communicative and Cultural Memory, ۲۰۰۸). uni-heidelberg.de

[۶] لئون فستینگر، «نظریه مقایسه اجتماعی» (A Theory of Social Comparison Processes, ۱۹۵۴). journals.sagepub.com

[۷] تورستین وبلن، «نظریه طبقه تن‌آسا» (The Theory of the Leisure Class, ۱۸۹۹).

[۸] World Education Services (WES)، «نظام آموزشی ایران». wenr.wes.org

[۹] «مقایسه رو به بالا در شبکه‌های اجتماعی» (Media Psychology, ۲۰۲۳). tandfonline.com

[۱۰] مکسول مک‌کامبز و دونالد شاو، «دستورکارگذاری رسانه» (Agenda-Setting Function of Mass Media, ۱۹۷۲). fbaum.unc.edu

[۱۱] رابین دانبار، «فرضیه مغز اجتماعی» (The Social Brain Hypothesis). tandfonline.com

[۱۲] جوزف هنریک، «تکامل فرهنگی و همکاری انسانی» (Cognitive Systems Research). psych.ubc.ca

[۱۳] داگلاس نورث، «نهادها» (Institutions, Journal of Economic Perspectives, ۱۹۹۱). aeaweb.org

[۱۴] مارک گرانوتر، «مسئله درهم‌تنیدگی» (Economic Action and Social Structure, ۱۹۸۵). faculty.washington.edu

[۱۵] پل اسلاویک، «ادراک خطر» (Perception of Risk, Science, ۱۹۸۷). socsci2.ucsd.edu

[۱۶] رابرت پاتنام، «سرمایه اجتماعی» (Bowling Alone, ۲۰۰۰). socialcapitalresearch.com

[۱۷] ویلیام همیلتون، «تکامل ژنتیکی رفتار اجتماعی» (The Genetical Evolution of Social Behaviour, ۱۹۶۴). sciencedirect.com

[۱۸] جیمز کلمن، «سرمایه اجتماعی در خلق سرمایه انسانی» (Social Capital in the Creation of Human Capital, ۱۹۸۸). faculty.washington.edu

[۱۹] قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل پانزدهم. shora-gc.ir

[۲۰] «گفتمان دولت ترکیه و طرد هویت کردی» (JSTOR). jstor.org

[۲۱] چارلز تیلی، «دولت‌سازی و جنگ» (War Making and State Making as Organized Crime, ۱۹۸۵). bmartin.cc