ایران در لحظهای فشرده از تاریخ
میان ۱۳۳۲، ۱۳۵۷ و سناریوهای پیشِ رو
تاریخ انتشار: ۲ خرداد ۱۴۰۵
ایران امروز فقط با یک بحران روبهرو نیست. آنچه میبینیم مجموعهای از بحرانهای همزمان است: فشار خارجی، بحران اقتصادی، شکاف مشروعیت، فرسایش اجتماعی، پرونده هستهای، خطر درگیری منطقهای، و مسئله تنگه هرمز. هرکدام از اینها بهتنهایی میتوانست برای یک کشور سنگین باشد؛ اما در ایران امروز، این بحرانها روی هم افتادهاند و وضعیتی ساختهاند که بیشتر به یک «لحظه فشرده تاریخی» شباهت دارد.
برای فهم چنین وضعیتی، معمولاً تحلیل روزمره کافی نیست. باید از بالا نگاه کرد؛ نه فقط به خبر امروز، بلکه به الگوهای تاریخی. تاریخ تکرار دقیق نمیشود، اما گاهی ریتمها و ساختارهای مشابهی دارد. ایران امروز را نمیتوان دقیقاً با یک دوره تاریخی مقایسه کرد، اما اگر بخواهیم نزدیکترین تصویر را پیدا کنیم، باید گفت: ایران امروز از نظر ژئوپلیتیک شبیه بحران ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۲ است، و از نظر اجتماعی و مشروعیت داخلی، شباهتهایی به سالهای منتهی به ۱۳۵۷ دارد.
بخش اول: تصویر تاریخی کلان
بحران ملیشدن نفت و کودتای ۲۸ مرداد یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ معاصر ایران بود. در آن دوره، ایران با ملیکردن صنعت نفت، یک اهرم حیاتی جهانی را از کنترل قدرتهای خارجی خارج کرد. نفت فقط یک منبع اقتصادی نبود؛ ابزار قدرت، استقلال، فشار و چانهزنی بود. دولت مصدق میخواست با تکیه بر حاکمیت ملی، کنترل ایران بر منابع خود را تثبیت کند. اما این تصمیم، ایران را وارد تقابل مستقیم با بریتانیا و بعد آمریکا کرد.
در نتیجه، فشار خارجی، تحریم نفتی، کاهش درآمد دولت، شکاف سیاسی داخلی، فشار اقتصادی، رقابت دربار و دولت، فعالیت نیروهای مختلف سیاسی و نگرانی غرب از بیثباتی ایران، همزمان فعال شدند. بحران فقط اقتصادی نبود؛ فقط سیاسی نبود؛ فقط خارجی هم نبود. همه اینها به هم متصل شدند و در نهایت به ۲۸ مرداد رسیدند.
امروز هم ایران یک اهرم حیاتی دارد، اما این بار فقط نفت نیست. تنگه هرمز، برنامه هستهای، ظرفیت ایجاد اختلال در بازار انرژی، شبکههای منطقهای، موشکها و توان نظامی نامتقارن، همگی به ابزارهای چانهزنی تبدیل شدهاند. همانطور که نفت در دهه ۱۳۳۰ ایران را به مرکز توجه قدرتهای جهانی برد، امروز هرمز و پرونده هستهای ایران را در نقطه حساس نظم منطقهای و جهانی قرار دادهاند.
از این نظر، شباهت اصلی امروز با ۱۳۳۲ در این است: ایران دوباره در نقطهای قرار گرفته که یک مسئله داخلی نیست، بلکه یک مسئله بینالمللی است. رفتار حکومت ایران فقط بر مردم ایران اثر نمیگذارد؛ بر انرژی، امنیت خلیج فارس، اسرائیل، کشورهای عربی، اروپا، آمریکا، چین و حتی بازارهای جهانی اثر میگذارد.
اما این فقط نیمی از تصویر است.
نیمه دیگر به ۱۳۵۷ نزدیکتر است. در سالهای منتهی به انقلاب، حکومت شاه از نظر ظاهری هنوز قدرتمند بود. ارتش داشت، ساواک داشت، پول نفت داشت، حمایت غرب را داشت، و ساختار دولت مرکزی هنوز پابرجا بود. اما زیر این ظاهر، شکاف عمیقی میان حکومت و جامعه شکل گرفته بود. بخش بزرگی از مردم دیگر حکومت را نماینده خود نمیدانستند. سرکوب سیاسی، نابرابری، فساد، فاصله طبقاتی، تحقیر اجتماعی، و نبود امکان اصلاح واقعی، بهتدریج مشروعیت نظام را فرسوده کرده بود.
امروز نیز مسئله فقط فشار خارجی نیست. داخل کشور، فشار اقتصادی، تورم، سقوط قدرت خرید، خشم اجتماعی، بیاعتمادی عمیق به حکومت، سرکوب، مهاجرت گسترده، ناامیدی نسل جوان و شکاف فرهنگی میان حکومت و جامعه، لایهای شبیه به سالهای پیش از انقلاب ایجاد کرده است. تفاوت مهم این است که در سال ۵۷، اعتراضها توانستند به یک حرکت سراسری، هماهنگ و دارای نماد مشترک تبدیل شوند. امروز نارضایتی گسترده است، اما هنوز تبدیل آن به قدرت سیاسی سازمانیافته قطعی نیست.
بنابراین اگر بخواهیم خیلی خلاصه بگوییم، ایران امروز شبیه ۱۳۳۲ با جامعهای شبیه ۱۳۵۷ است. از بیرون، بحران شبیه ۲۸ مرداد است: اهرم ژئوپلیتیک، فشار خارجی، مذاکره، تحریم، انرژی، و نگرانی قدرتهای بزرگ. از داخل، جامعه شباهتهایی به اواخر دوران شاه دارد: خستگی، بیاعتمادی، خشم، فاصله عمیق میان حکومت و مردم، و انتظار برای یک لحظه تعیینکننده.
اما نتیجه الزاماً نه کودتاست، نه انقلاب، نه فروپاشی. تاریخ الگو میدهد، پیشگویی نمیکند.
بخش دوم: سناریوهای ممکن و جرقههای هرکدام
برای فهم آینده، بهتر است بهجای یک پیشبینی قطعی، چند سناریو را بررسی کنیم. هر سناریو یک مسیر ممکن است؛ و هر مسیر معمولاً با یک «جرقه» یا «محرک» فعال میشود.
وضعیت پایه این است: ایران در یک بحران قابل مدیریت اما بسیار خطرناک قرار دارد. اینکه این بحران به کدام سمت برود، بستگی دارد به اینکه کدام عامل غالب شود: فشار خارجی، خشم داخلی، شکاف درون قدرت، فرسایش اقتصادی، یا ترکیبی از همه اینها.
سناریوی اول: سازش کنترلشده؛ شبیه منطق ۱۳۳۲، اما بدون کودتا
در این سناریو، حکومت ایران و قدرتهای خارجی به نوعی توافق موقت میرسند. هدف این توافق حل کامل بحران نیست؛ بلکه جلوگیری از انفجار آن است. تنگه هرمز باز میماند، سطحی از تنش نظامی کاهش پیدا میکند، مذاکرات هستهای وارد یک مسیر طولانیتر میشود، و شاید بخشی از فشار اقتصادی یا تحریمی بهصورت محدود و مرحلهای کم شود.
در داخل، حکومت چنین توافقی را بهعنوان پیروزی مقاومت معرفی میکند. میگوید فشار آوردیم، ایستادیم، و طرف مقابل را مجبور به مذاکره کردیم. در واقع ممکن است توافق از نظر واقعی نوعی عقبنشینی تاکتیکی باشد، اما از نظر تبلیغاتی بهعنوان موفقیت فروخته شود.
جرقه این سناریو زمانی فعال میشود که هسته سخت قدرت به این نتیجه برسد که ادامه تقابل مستقیم، خطر بقای نظام را بیشتر از سازش محدود میکند. یعنی حکومت تشخیص دهد که اگر همین مسیر ادامه پیدا کند، ممکن است بحران خارجی با بحران داخلی ترکیب شود و کنترل از دست برود.
در این حالت، حکومت سقوط نمیکند. حتی ممکن است بعد از توافق، فضای داخلی را امنیتیتر کند. چون با کاهش فشار خارجی، انرژی خود را روی کنترل جامعه میگذارد. این سناریو شاید برای منطقه و بازارهای جهانی آرامش نسبی بیاورد، اما الزاماً برای جامعه ایران آزادی یا گشایش سیاسی واقعی ایجاد نمیکند.
سناریوی دوم: حرکت داخلی شبیه ۱۳۵۷؛ وقتی خیابان از دیپلماسی مهمتر میشود
در این سناریو، مرکز ثقل بحران از بیرون به داخل منتقل میشود. یعنی دیگر مسئله اصلی آمریکا، اسرائیل، هرمز یا مذاکرات هستهای نیست. مسئله اصلی میشود جامعه ایران در برابر حکومت.
چنین سناریویی زمانی شکل میگیرد که نارضایتیهای پراکنده به هم وصل شوند. اعتراض کارگران، بازنشستگان، دانشجویان، زنان، طبقه متوسط، بازار، معلمان، مناطق قومی و شهرهای کوچک اگر جدا از هم بمانند، حکومت میتواند آنها را کنترل کند. اما اگر این نارضایتیها به یکدیگر وصل شوند، وارد مرحلهای متفاوت میشویم.
جرقه این سناریو میتواند چند چیز باشد: کشتهشدن گسترده یا نمادین معترضان، سقوط شدیدتر ارزش پول، ناتوانی حکومت در پرداخت حقوقها، کمبود کالاهای اساسی، رسوایی بزرگ فساد، یا یک حادثه ملی که مردم آن را نشانه بیکفایتی حکومت بدانند.
اما خشم بهتنهایی کافی نیست. برای تبدیل نارضایتی به تغییر تاریخی، هماهنگی لازم است. انقلاب ۵۷ زمانی جدی شد که اعتراض خیابانی، اعتصاب، عزاداریهای چهلروزه، روحانیت، بازار، دانشگاه، کارگران نفت و بخشی از نخبگان به هم متصل شدند. امروز هم اگر اعتراضها فقط انفجاری و کوتاهمدت باشند، احتمالاً سرکوب و فرسوده میشوند. اما اگر اعتراض به اعتصاب، اعتصاب به شکاف نخبگان، و شکاف نخبگان به بحران فرماندهی در حکومت وصل شود، سناریوی ۱۳۵۷ فعالتر میشود.
نشانه اصلی این سناریو این است: شعارها از مطالبات اقتصادی عبور میکنند و مستقیماً مشروعیت کل نظام را هدف میگیرند؛ همزمان بخشی از جامعه هزینه حضور در خیابان یا اعتصاب را میپذیرد.
سناریوی سوم: تغییر اجباری درون سیستم؛ شبیه ۱۳۲۰
در سال ۱۳۲۰، ایران تحت فشار اشغال متفقین قرار گرفت. رضاشاه کنار رفت، اما پادشاهی از بین نرفت. ساختار اصلی حفظ شد، اما رأس قدرت تغییر کرد. این نوع تحول را میتوان «تغییر برای حفظ سیستم» نامید.
در وضعیت امروز، مشابه این سناریو زمانی رخ میدهد که بخشی از ساختار قدرت به این نتیجه برسد که خط فعلی دارد کل نظام را به خطر میاندازد. در چنین وضعیتی، ممکن است سیستم تلاش کند با تغییر چهرهها، تغییر دولت، نرمتر کردن سیاست خارجی، یا حتی اصلاحات کنترلشده، خودش را نجات دهد.
جرقه این سناریو معمولاً یک شکست یا تحقیر بزرگ است: ضربه سنگین نظامی، توافق بسیار تحقیرآمیز، از دست رفتن بخشی از توان بازدارندگی، شکست در کنترل بحران اقتصادی، یا افزایش فشار خارجی تا جایی که ادامه وضعیت موجود برای خود هسته قدرت خطرناک شود.
در این سناریو، هدف تغییر دموکراتیک نیست. هدف حفظ ساختار است. ممکن است چهرهها تغییر کنند، ادبیات حکومت نرمتر شود، برخی زندانیان آزاد شوند، وعده اصلاح داده شود، یا سیاست خارجی تعدیل شود. اما ساختار اصلی قدرت تلاش میکند باقی بماند.
این سناریو زمانی جدی میشود که شکاف در بالا آغاز شود. تا وقتی هسته قدرت منسجم باشد، چنین تغییری بعید است. اما اگر بخشی از نهادهای کلیدی احساس کنند ادامه مسیر فعلی مساوی با نابودی کل سیستم است، ممکن است قربانیکردن بخشی از قدرت را به فروپاشی کامل ترجیح دهند.
سناریوی چهارم: عقبنشینی از سر فرسودگی؛ شبیه ۱۳۶۷
پایان جنگ ایران و عراق نمونه مهمی از عقبنشینی دردناک حکومت از موضع فرسودگی بود. پذیرش قطعنامه برای جمهوری اسلامی آسان نبود، اما ادامه جنگ هم دیگر قابل تحمل نبود. این همان چیزی است که بعدها با تعبیر «نوشیدن جام زهر» شناخته شد.
در سناریوی امروز، حکومت ممکن است نه از موضع قدرت، بلکه از موضع خستگی و اضطرار، یک توافق سخت را بپذیرد. این توافق ممکن است درباره هرمز، پرونده هستهای، کاهش سطح درگیری منطقهای یا محدودیتهای نظامی باشد.
جرقه این سناریو فرسایش مادی است: کاهش شدید درآمدها، ناتوانی در مدیریت تجارت خارجی، کمبود ارز، اختلال در صادرات نفت، فشار بر بودجه، ناتوانی در پرداخت منظم حقوقها، و فشار متحدان یا شرکای مهم مثل چین و روسیه برای پایاندادن به بحران.
فرق این سناریو با سازش کنترلشده این است که در سازش کنترلشده، حکومت هنوز حس میکند ابتکار عمل دارد. اما در عقبنشینی فرسایشی، حکومت به نقطهای میرسد که ادامه مسیر را خطرناکتر از پذیرش توافق میبیند.
در چنین حالتی، حکومت باز هم سعی میکند روایت رسمی بسازد. احتمالاً نمیگوید شکست خوردیم؛ میگوید برای حفظ کشور، برای جلوگیری از جنگ، یا برای مصلحت مردم تصمیم سخت گرفتیم. اما در لایه واقعی، این سناریو حاصل فشار سنگین و فرسودگی است.
سناریوی پنجم: تکهتکهشدن اقتدار؛ سناریوی خطرناک اما کماحتمالتر
این تاریکترین سناریو است. در این حالت، مسئله فقط تغییر دولت یا عقبنشینی سیاسی نیست. اقتدار مرکزی بهتدریج در بعضی مناطق یا نهادها ضعیف میشود. گروههای محلی، شکافهای قومی، نیروهای مسلح غیررسمی، قاچاق، بحران اقتصادی و دخالت خارجی میتوانند کشور را وارد وضعیت بسیار خطرناکی کنند.
ایران با سوریه یا عراق تفاوتهای مهمی دارد. ایران یک دولت تاریخی عمیقتر، هویت ملی قویتر، بوروکراسی قدیمیتر، نیروی امنیتی بزرگتر و تجربه طولانیتری از حفظ مرکزیت سیاسی دارد. بنابراین فروپاشی اقتدار مرکزی در ایران ساده و سریع نیست.
اما غیرممکن هم نیست. جرقه این سناریو یک حادثه منفرد نیست؛ ترکیب چند شوک است: درگیری خارجی، سقوط اقتصادی، اعتراضهای منطقهای، شکاف در نیروهای امنیتی، و ناتوانی حکومت در کنترل همزمان چند بحران.
این سناریو زمانی جدی میشود که مردم و نخبگان فقط از حکومت ناراضی نباشند، بلکه خود حکومت دیگر نتواند فرماندهی مؤثر بر کشور داشته باشد. یعنی مرکز دستور بدهد، اما بخشهایی از سیستم اجرا نکنند؛ یا مناطق مختلف کشور وارد وضعیتهای متفاوت امنیتی و اقتصادی شوند.
کدام سناریو محتملتر است؟
در کوتاهمدت، محتملترین سناریوها احتمالاً سازش کنترلشده یا عقبنشینی از سر فرسودگی هستند. دلیلش ساده است: حکومت ایران میخواهد زنده بماند، و قدرتهای خارجی هم معمولاً از فروپاشی غیرقابلکنترل ایران میترسند. برای آمریکا، اروپا، کشورهای خلیج فارس، چین و حتی روسیه، ایرانِ کاملاً بیثبات میتواند بسیار خطرناکتر از ایرانِ مهارشده باشد.
سناریوی حرکت داخلی شبیه ۱۳۵۷ زمانی جدیتر میشود که بحران اقتصادی و سرکوب به اعتصابهای گسترده و شکاف درون قدرت وصل شود. بدون این اتصال، نارضایتی میتواند شدید باشد، اما الزاماً به تغییر سیاسی منجر نشود.
سناریوی تغییر اجباری درون سیستم زمانی محتملتر میشود که بخشهایی از ساختار قدرت احساس کنند رهبری فعلی یا مسیر فعلی، کل نظام را به سمت نابودی میبرد. این سناریو وابسته به شکاف در بالا است.
سناریوی تکهتکهشدن اقتدار مرکزی کماحتمالتر است، اما اگر رخ دهد، خطرناکترین مسیر خواهد بود. چون در آن حالت، مسئله فقط حکومت نیست؛ مسئله تمامیت، امنیت و آینده کشور میشود.
نشانه اصلی برای پیگیری آینده
مهمترین سؤال این نیست که «آیا جنگ میشود؟» یا «آیا توافق میشود؟» اینها مهماند، اما سؤال عمیقتر چیز دیگری است:
آیا بحران همچنان حکومت در برابر فشار خارجی است، یا دارد به حکومت در برابر جامعه، همراه با شکاف درون قدرت، تبدیل میشود؟
تا وقتی هسته قدرت منسجم بماند و نیروهای امنیتی فرمان ببرند، حکومت میتواند فشارهای بسیار سنگین را تحمل کند. جمهوری اسلامی نشان داده که توان بالایی در بقا، سرکوب، تطبیق و خرید زمان دارد. اما اگر خشم پایین با شکاف بالا همزمان شود، تاریخ در ایران میتواند سریعتر از چیزی حرکت کند که از بیرون دیده میشود.
ایران امروز در نقطهای ایستاده که چند مسیر تاریخی همزمان ممکناند. از یک طرف، منطق ۱۳۳۲ یعنی فشار خارجی و چانهزنی بر سر اهرمهای ژئوپلیتیک فعال است. از طرف دیگر، منطق ۱۳۵۷ یعنی بحران مشروعیت و خشم اجتماعی در زیر سطح جریان دارد. در کنار اینها، سایه ۱۳۲۰ و ۱۳۶۷ هم دیده میشود: تغییر اجباری از بالا، یا عقبنشینی از سر فرسودگی.
به همین دلیل، ایران امروز را نباید فقط با خبرهای روز فهمید. باید آن را بهعنوان یک وضعیت تاریخی دید؛ لحظهای که در آن سیاست خارجی، اقتصاد، جامعه، امنیت و مشروعیت به هم گره خوردهاند. آینده قطعی نیست، اما محرکها روشناند: فشار خارجی، فروپاشی اقتصادی، خشونت نمادین، اعتصابهای سراسری، شکاف نخبگان، و فرسودگی دستگاه سرکوب.
در نهایت، سرنوشت این بحران را فقط مذاکرات خارجی تعیین نمیکند. همانقدر که میز مذاکره مهم است، خیابان، بازار، کارخانه، دانشگاه، نیروهای امنیتی و شکافهای درون قدرت هم مهماند. ایران در وضعیتی است که هرکدام از این نیروها میتوانند جهت تاریخ را تغییر دهند.